<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دست نوشته های هادی درزی</title>
<link>https://aseh00vazn.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 20 Jan 2016 10:51:54 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>جمله های زیبای کتاب بوف کور اثر صادق هدایت</title>
<link>https://aseh00vazn.blogfa.com/post/33</link>
<description>-نمی‌خواهم احساسات حقیقی را زیر لفاف موهوم عشق و علاقه و الهیات پنهان بکنم چون هزوارشن ادبی به دهنم مزه نمی‌کند. -بارها به فکر مرگ و تجزیهٔ ذرات تنم افتاده بودم، بطوری که این فکر مرا نمی‌ترسانید برعکس آرزوی حقیقی می‌کردم که نیست و نابود بشوم، از تنها چیزی که می‌ترسیدم این بود که ذرات تنم در ذرات تن رجاله‌ها برود. این فکر برایم تحمل ناپذیر بود گاهی دلم می‌خواست بعد از مرگ دستهای دراز با انگشتان بلند حساسی داشتم تا همهٔ ذرات تن خودم را به دقت جمع‌آوری</description>
<pubDate>Wed, 20 Jan 2016 10:51:54 +0330</pubDate>
<dc:creator>aseh00vazn</dc:creator>
<guid>aseh00vazn.blogfa.com/post/33</guid>
</item>
<item>
<title>شعر زمستان نیمایوشیج</title>
<link>https://aseh00vazn.blogfa.com/post/32</link>
<description>در شب سرد زمستانی کوره ی خورشید هم، چون کوره ی گرم چراغ من نمی­سوزد و به مانند چراغ من نه می افروزد چراغی هیچ، نه فرو بسته به یخ ماهی که از بالا می افروزد … من چراغم را در آمدرفتن همسایه­ام افروختم در یک شب تاریک و شب سرد زمستان بود، باد می پیچید با کاج، در میان کومه­ها خاموش گم شد او از من جدا زین جاده­ی باریک و هنوز قصه بر یاد است وین سخن آویزه­ی لب: که می افروزد؟ که می سوزد؟ چه کسی این قصه را در دل می اندوزد؟ در شب سرد زمستانی کوره ی خورشید هم، چون کوره</description>
<pubDate>Tue, 19 Jan 2016 09:55:14 +0330</pubDate>
<dc:creator>aseh00vazn</dc:creator>
<guid>aseh00vazn.blogfa.com/post/32</guid>
</item>
<item>
<title>گفتار اندر ستایش پیغمبر</title>
<link>https://aseh00vazn.blogfa.com/post/31</link>
<description>ترا دانش و دین رهاند درست در رستگاری ببایدت جست وگر دل نخواهی که باشد نژند خواهی که دایم بوی مستمند به گفتار پیغمبرت راه جوی دل از تیرگیها بدین آب شوی چه گفت آن خداوند تنزیل و وحی خداوند امر و خداوند نهی که خورشید بعد از رسولان مه نتابید بر کس ز بوبکر به عمر کرد اسلام را آشکار بیاراست گیتی چو باغ بهار پس از هر دوان بود عثمان گزین خداوند شرم و خداوند دین چهارم علی بود جفت بتول که او را به خوبی ستاید رسول که من شهر علمم علیم در ست درست این سخن قول پیغمبرست</description>
<pubDate>Tue, 19 Jan 2016 09:43:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>aseh00vazn</dc:creator>
<guid>aseh00vazn.blogfa.com/post/31</guid>
</item>
<item>
<title>کار  ایام ،  جز  شکستن  نیست</title>
<link>https://aseh00vazn.blogfa.com/post/30</link>
<description>کودکی کوزه‌ای شکست و گریست که مرا پای خانه رفتن نیست چه کنم ، اوستاد اگر پرسد کوزهٔ آب ازوست، از من نیست زین شکسته شدن، دلم بشکست کار ایام ، جز شکستن نیست چه کنم ، گر طلب کند تاوان خجلت و شرم، کم ز مردن نیست پروین اعتصامی</description>
<pubDate>Wed, 13 Jan 2016 08:01:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>aseh00vazn</dc:creator>
<guid>aseh00vazn.blogfa.com/post/30</guid>
</item>
<item>
<title>شعری از ادیب الممالک فراهانی</title>
<link>https://aseh00vazn.blogfa.com/post/29</link>
<description>برخيز شتربانا، بربند كجاوه كز چرخ همى گشت عيان رايت كاوه برشاخ شجر برخاست آواى چكاوه وز طول سفر حسرت من گشت علاوه بگذر به شتاب اندر، از رود سماوه در ديده من بنگر درياچه ساوه وز سينه‏ام آتشكده پارس نمودار از رود سماوه، زره نجد و يمامه بشتاب و گذر كن به سوى ارض تهامه بردار، پس آنگه گهر افشان سر خامه اين واقعه را زود نما نقش به نامه در سلك عجم، بفرست با پر حمامه تا جمله ز سر گيرند دستار و عمامه جوشند چو بلبل به چمن، كبك به كهسار بنويس يكى نامه به شاپو ذو</description>
<pubDate>Thu, 07 Jan 2016 07:45:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>aseh00vazn</dc:creator>
<guid>aseh00vazn.blogfa.com/post/29</guid>
</item>
<item>
<title>با حافظ</title>
<link>https://aseh00vazn.blogfa.com/post/28</link>
<description>- حـالیـــا مـــصلحـــت وقــت در آن مـــی‌بـیـنـــم که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینــم جام می گــــیرم و از اهـــل ریا دور شــوم یعنـــی از اهـــل جهـان پاکدلی بگزینم جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم تا حریفان دغا را به جهان کم بینم سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو گر دهد دست که دامن ز جهان درچینـــم بس کـــه در خـــرقه آلـــوده زدم لاف صـــلاح شـــرمسار از رخ ســـاقـی و مـــی رنگـــینم... - بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی خـــون خوری گـــر طلب</description>
<pubDate>Mon, 12 Oct 2015 10:37:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>aseh00vazn</dc:creator>
<guid>aseh00vazn.blogfa.com/post/28</guid>
</item>
<item>
<title>به بهانه بزرگداشت روز حافظ</title>
<link>https://aseh00vazn.blogfa.com/post/27</link>
<description>20مهرماه، روز بزرگداشت حافظ خواجه شمس الدين محمد شيرازي شاعر و حافظ قرآن، متخلص به حافظ و معروف به لسان الغيب از بزرگترين شاعران غزل سراي ايران و جهان به شمار مي رود. حافظ را نمي توان از سنخ شاعران تک بعدي و تک ساحتي محسوب و تفکر شاعرانه اش را تنها به يک وجه خالص تفسير و تاويل کرد.شعر حافظ داراي ابعاد گوناگون و متنوع سرشار از راز و رمز و پرسش از حقيقت هستي است. صبحدم از عرش مي آمد خروشي، عشق گفت قدسيان گويي كه شعر حافظ از بر مي كنند خواجه شمس الدین محمدبن</description>
<pubDate>Mon, 12 Oct 2015 10:29:47 +0330</pubDate>
<dc:creator>aseh00vazn</dc:creator>
<guid>aseh00vazn.blogfa.com/post/27</guid>
</item>
<item>
<title>شعر بازگشت از محمدکاظم کاظمی شاعر افغان</title>
<link>https://aseh00vazn.blogfa.com/post/26</link>
<description>ب ازگشت غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌ پياده آمده بودم‌، پياده خواهم رفت‌ طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد و سفره‌اي كه تهي بود، بسته خواهد شد و در حوالي شب‌هاي عيد، همسايه‌! صداي گريه نخواهي شنيد، همسايه‌! همان غريبه كه قلّك نداشت‌، خواهد رفت‌ و كودكي كه عروسك نداشت‌، خواهد رفت‌  منم تمام افق را به رنج گرديده‌ منم كه هر كه مرا ديده‌، در گذر ديده‌ منم كه ناني اگر داشتم‌، از آجر بود و سفره‌ام ـ كه نبود ـ از گرسنگي پُر بود به هر چه آينه‌، تصويري از شكست من</description>
<pubDate>Mon, 12 Oct 2015 10:23:37 +0330</pubDate>
<dc:creator>aseh00vazn</dc:creator>
<guid>aseh00vazn.blogfa.com/post/26</guid>
</item>
<item>
<title>بهار</title>
<link>https://aseh00vazn.blogfa.com/post/25</link>
<description>بهار آمد بهار خرم و رنگی دگر بزد بر بوستان نشانۀ طاوس، پر بزد خورشید خیره خیره به روباهکی بماند کز لانۀ اسد چه جسورانه سر بزد در دشت در میان یکی آبگیر لخت از دانه دانه ذرّه، افق، صبح سر بزد با مشت حاسد فلکی در دهان شام نقش فریب صبح، به یغما و شر بزد آری بهار حلیۀ مردانۀ خداست ابلیس حاسد زنکی را تبر بزد خون هزار مزدک و مانی و تنگ او در ریگ ریگ خیره کشی ها هدر بزد بر دشت بی مروت دو هزاران سپاه تند بی میمنه، یسار و یمین ، بی خطر بزد تا خنده های باغ شما مستدام</description>
<pubDate>Sat, 03 Aug 2013 21:04:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>aseh00vazn</dc:creator>
<guid>aseh00vazn.blogfa.com/post/25</guid>
</item>
<item>
<title>صادق هدایت</title>
<link>https://aseh00vazn.blogfa.com/post/24</link>
<description>امروز یک جمله ای از صادق هدایت خواندم که دریغم آمد آن را برای شما در این پست قرار ندهم.امیدوارم با خواندن این جمله کمی به زندگی و هدف زندگیمان و مسیری که در آن به پیش می رویم بیندیشیم:</description>
<pubDate>Sat, 12 Jan 2013 19:43:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>aseh00vazn</dc:creator>
<guid>aseh00vazn.blogfa.com/post/24</guid>
</item>
</channel>
</rss>
